خرید بک لینک

با سلام.به دنیای نیلوبلاگ و وبلاگ جدید خود خوش آمدید.هم اکنون میتوانید از امکانات شگفت انگیز نیلوبلاگ استفاده نمایید و مطالب خود را ارسال نمایید.شما میتوانید قالب و محیط وبلاگ خود را از مدیریت وبلاگ تغییر دهید.با فعالیت در نیلوبلاگ هر روز منتظر مسابقات مختلف و جوایز ویژه باشید.
در صورت نیاز به راهنمایی و پشتیبانی از قسمت مدیریت با ما در ارتباط باشید.برای حفظ زیبابی وبلاگ خود میتوانید این پیام را حذف نمایید.امیدواریم لحظات خوبی را در نیلوبلاگ سپری نمایید...

برچسب: به وبلاگ خود خوش امدید, نویسنده: آیلین سلیمانی تاريخ: پنجشنبه 20 آبان 1395 ساعت: 11:43

بعد از ظهر پنجشنبه ها دخترک در برف و باران سعی می کرد که به قبرستانی که ...بعد از ظهر پنجشنبه ها دخترک در برف و باران شدید به قبرستانی که در حوالی خانه شان قرار داشت می رفت و به کسانی که برای زیارت اهل قبور عزیزانشان می آمدند گل و شمع می فروخت هر وقت وارد قبرستان می شد غم بزرگی در دلش لانه می کرد چون می دانست مادرش آنقدر حالش بد است که ممکن است او و برادر کوچکش را ترک گوید و به دیار باقی شتابد چون آنها برای بیماری مادرشان پول نداشتند تا مداوایش کنند برای همین هر وقت وارد قبرستانی می شد احساس خطر می کرد که مبادا روزی تنها عزیزش را از دست بدهدوقتی به این موضوع فکر می کرد بند بند وجودش به لرزه در می آمدو زیر لب زمزمه می کرد که ای خدای مهربان مواظب مادرم باش من چگونه بدون او برادرم را حامی باشم وچگونه غم دوریش را تحمل کنم همانطور که در حال فکر کردن در آن قبرستان بود ناگهان عده زیادی به همراه تابوتی بر دستانشان وارد قبرستان شدند شیون کودکی همسن خودش نظرش را جلب نمود فورا همراه آنها به راه افتاد کنجکاویش اورا واداشت تا از علت شیونآن دخترک با خبر شود در گوشه ای آن مرده را مشغول خاک سپاری

برچسب: نویسنده: آیلین سلیمانی تاريخ: پنجشنبه 20 آبان 1395 ساعت: 11:43

روزی کاسه ی آشی را برای همسایه ام بردم می دانستم که شوهرش دچار بحران مالی شده و به تکاپو افتاده بود... روزی کاسه ی آشی را برای همسایه ا م بردم می دانستم که شوهرش دچار بحران مالی شده و به تکاپو افتاده بود تا به موقع قر ضش را بدهد مجبور شد مبلغ مورد نظر را از ربا خواری قرض گیرد و ماه به ماه بهره ی پولش رابدهد من می دانستم که شوهرش کارگر روز مزد است و توانایی دادن قرضش را داشت چون آنقدربا خانم خانه در ارتباط بودم او هر وقت که همدیگر را می دیدیم برایم درد دل می کرد مدتی بود که موفق نشده بودم که او را ببینم آن روز که آن کاسه آش را برایش بردم پسر و دختر کوچکش در را برایم باز کردند آنقدر از دیدن آن کاسه ی آش ذوق کرده بودند هر کدام از آنها می خواست از دیگری پیشی گیرد آن خبر را به مادرشان بدهند من فکر می کردم که آنها آش را خیلی زیاد دوست دارند که این کارها را میکنند ولی وقتی مادرشان امد تا آش را از دستم بگیرد دانه های اشک از چشمانش جاری شد وشرو ع کرد و انگار منتظر بود تا کسی را پیدا کند و برایش درد دل کند همانطور که حرف می زد اشکهایش هم جاری میشد آن مادر درد مند برایم تعریف کرد چطور شوهرش موقع

برچسب: نویسنده: آیلین سلیمانی تاريخ: پنجشنبه 20 آبان 1395 ساعت: 11:43

در کنار مغازه ی شیرینی فروشی بزرگی دخترک کوچکی نشسته بود و به مشتریانی که برای خرید شیرینی عید امده بودند نگاه می کرد بد جوری گرسنگی به او فشار اورده بود بوی شیرینی های رنگارنگ ان مغازه بیشتر او را تحریک می کرد در دلش... +-در کنار مغازه ی شیرینی فروشی بزرگی دخترک کوچکی نشسته بود و به مشتریانی که برای خرید شیرینی عید امده بودند نگاه می کرد بد جوری گرسنگی به او فشار اورده بود بوی شیرینی های رنگارنگ ان مغازه بیشتر او را تحریک می کرد در دلش خدا خدا می کرد که یک از انها دانه ای شیرنی به او دهد تا که شاید ذره ای از گرسنه گی اش را کم کند همچنان با ان نگاه معصومش به ان شرینی فروشی می نگریست در داخل مغازه غلغله ای بر پا شده بود هر کسی سعی می کرد تا زودتر سفارش دهد در میان مشتریان کودکی همراه مادرش برای خرید شیرینی امده بود همان بیرون مغازه متوجه ان دخترک فقیر شده بود دل کوچک و نازکش بحالش می سوخت دائما دست مادرش را در ان شلوغی می کشید و می خواست به مادرش بگوید که به ان دختر بیرون مغازه کمک کند ولی مادرش فکر می کرد که او دلش شیرینی می خواهد تقریبا نوبت انها شد بود تا خریدشان را تحویل بگیرند

برچسب: نویسنده: آیلین سلیمانی تاريخ: پنجشنبه 20 آبان 1395 ساعت: 11:42

در گذر گاهی شلوغ و پر رفت و آمد دو برادر با لباس ژولیده و کثیف در سوز و سرمای اخرین روز اذر ماه کنار همدیگر نشسته بودند انها هر روز به فرمان پدر بی رحمشان به آنجا می رفتند تا گدایی کنند و جیب پدر مفت خورشان را پر کنند در گذر گاهی شلوغ و پر رفت و آمد دو برادر با لباس ژولیده و کثیف در سوز و سرمای اخرین روز اذر ماه کنار همدیگر نشسته بودند انها هر روز به فرمان پدر بی رحمشان به آنجا می رفتند تا گدایی کنند و جیب پدر مفت خورشان را پر کنند یکی از آن دو برادر که کوچکتر از دیگری بود می پرسد. شب یلدا یعنی چه چون آن روز بیشتر کسانی که از کنارشان رد می شد ند در باره شب یلدا صحبت می کردند برادر بزرگتر با آنکه حوصله نداشت دل برادرش را نشکست وبرایش توضیح داد که شب یلدا طولانی ترین شب سال هست و مردم به خاته بزرگترغامیل می روند تا پاسی از شب کنار هم انواع خوراکیهای رنگارنگ می خورند و بزر گتر ها برای هم فال حافظ می گیرن او به برادرش گفت شب یلدا را فراموش کن یلدا برای کسانی خوب است که پدر و مادری مهربان و دلسوز دارند نه ما که والدینمان در این سوز و سرما ما را وادار به گدایی می کنند تا کمک خرج آن مفت

برچسب: شب یلدا,شب یلدا فیلم,شب یلدا 1395,شب یلدا فیلم کامل,شب یلدا ۱۳۹۵,شب یلدا ۹۵,شب یلدا چه روزی است,شب یلدا چه شبی است,شب یلدا به تاریخ میلادی, نویسنده: آیلین سلیمانی تاريخ: پنجشنبه 20 آبان 1395 ساعت: 11:42

ناگهان در قلبم تلاطمی همچو زلزله تمام بند بند وجودم را به لرزه در آورد چون کودک بی پناهی را دیدم که در سوز و سرمای شدید ...... ناگهان در قلبم تلاطمی هچو زلزله همه جای بند بند وجودم را به لرزه در اورده بود چون کودک بی پناهی را دیدم که در سوز و سرما ی شدید زمستان که وجود هر کسی را به لرزه در می آورد بدون داشتن لباس گرمی در حالیکه می لرزید دستانش را به سوی مردمی که از کنارش رد میشدند دراز کرده بود امیدوار بود دلشان براایش بسوزد وبه او کمک کنند او زیر لب زمزمه می کرد و با زبان کودکان از خدا می پرسید که چرا پدر و مادری معتاد نصیبم شده انها آنقدر بی عاطفه اند که در کنار منقل پر از اتش گرم می نشینند و مواد مصرف میکنند و مرا از آن گرما محروم می کنند تا در سوز و سرمای شدید گدایی کنم تا آنها در یک چشم به هم زدنی دود هوا کنند.

برچسب: زلزله,زلزله بم,زلزله رودبار,زلزله تهران,زلزله طبس,زلزله ورزقان,زلزله ایتالیا,زلزله در تهران,زلزله تهران امشب,زلزله تهران در اخرالزمان, نویسنده: آیلین سلیمانی تاريخ: پنجشنبه 20 آبان 1395 ساعت: 11:42

در گذرگاهی در یک روز برفی مادر بینوایی در گوشه ای نشسته بود و غنچه ی کوچکش را محکم به خودچسبانده بود تا بدن یخ زده اش را گرم کند رهگذران انچنان در پالتوی گرمشان....... در گذر گاهی در یک روز سرد پاییزی مادر بینوایی نشسته بود او غنچه کوچکش را محکم به خود چسبانده بود تا بدن یخ زده اش را گرم کند رهگذران انچنان در پالتوی گرمشان خود را پوشانده بودند و از کنارش رد می شدند و سکه ای روی زمین نزدیکش می انداختند هیچ کدامشان حتی لحظها ی به وضع ان مادر و کودکش اعتنایی نکردن تنها کسی که ایستاد و ان مادر و کودکش را با دقت نگریست پیر زن عصا به دستی بود که از آن گذرگاه عبور میکرد بود او در نگاه اول فهمید که ان مادر غنچه اش پر پر شده خودش خبر ندارد تصمیم می گیرد ارام ارام واقعیت را به ان مادر زجر کشیده بگوید وقتی آن زن درد مند فهمید کودکش را از دست داده آنقدر ضجه و زاری زد و بر سر و صورتش کوبید تا بیهوش نقش زمین شدو حرکتی نمی کرد جمعیتی که به دورش جمع شده بودند تصمیم می گیرند به او کمک کنند ولی آنها نمی دانستند که آن زن درد مند به همراه غنچه پر پر شده اش از غم زمانه رهایی یافتند و دیگر احتیاجی ب

برچسب: غنچه پر پر,بخواب ای غنچه پرپر, نویسنده: آیلین سلیمانی تاريخ: پنجشنبه 20 آبان 1395 ساعت: 11:42

در سوز و سرمای یکی از روزهای زمستان که همه جا را برف سفید پوش کرده بود پسرک گل فروشی سر چها راهی مشغول کاسبی بود ناگهان متوجه شد دخترک هم سن و سالش ...... در سوز و سرمای یکی از روز های سرد زمستان که همه جا را برف سفید پوش کرده بود پسرک گل فروشی سر چهار راهی مشغول کاسبی بود ناگهان متوجه شد دخترکی هم سن و سال خودش در ان طرف خیابان در حال گریه و زاری است دلش به حالش می سوزد و خود را به او می رساند و از او می خواهد علت گریه اش را به او بگوید دخترک وقتی حرفهای ان پسر را شنید باز هم گریه اش را شدیدتر شد وقتی کمی آرام شد شروع کرد برای آن پسرک گل فروش درد دل کردن چون با دلسوزی آن پسرک به یاد برادر تازه در گذشته اش که بخاطر فقر و نداری مریض شده بود افتاد چند روزی است که او و مادرش را ترک کرده و به دیار باقی شتافت او به آن پسرک گفت که اندک پولی را که برای خرید دارو برای مادر بیمارش به همراه آورده بود را گم کرده از آن می ترسید که تنها کسی که در این دنیا دارد را از دست بدهد با یاد آوری زندگی سراسر دردش قطرات اشک از چشمانش جاری می شد پسرک گل فروش دل مهربانو دریائیش به حال آن دخترک می سوزد با آن

برچسب: نویسنده: آیلین سلیمانی تاريخ: پنجشنبه 20 آبان 1395 ساعت: 11:42

کودک دبستانی که هر روز سر راه مدرسه دخترک علیلی که فقط چشمانش بینایی داشت را می بیند و دلش بحالش می سوزد او تصمیم می گیرد هر روز پول تو جیبی روزانه اش را به ان دخترک بدهد و خود در زنگ تفریح گرسنگی را تحمل کند تا بتواند به او کمک کند او دلش می خواست روزها زودتر تکرار شود او به ان دخترک علیل کمک کند و از گرمای برق نگاهش دلگرم شود و لذت احساسی همچو نیکی به همنوع اش را تجربه کند.

برچسب: نیکی کریمی,نیکی میناژ,نیکی مظفری,نیکی بلا,نیکی کریمی و سحر قریشی,نیکی فیروزکوهی,نیکی,نیکیتا,نیکی صالحی,نیکی کریمی و بهاره رهنما, نویسنده: آیلین سلیمانی تاريخ: پنجشنبه 20 آبان 1395 ساعت: 11:42

در گذرگاهی شلوغ در یک روز سرد پاییزی پیرمرد کتاب فروشی که دردکان گرمش لم داده بود چشمش به پسرک گدایی می افتد ناگهان مهر پدری که سالیان دراز ی حسرتش را می خورد به سراغش می آید و قلبش مانند دریای متلاطم شده بود و امواجش را به سینه اش می کوبید او را مصمم کرد تا به هر قیمتی شده آن کودک را از ان سود جویان به ظاهر پدر و مادر از خدا بی خبر نجات دهد خود و همسرش را که عمری حسرتش را می خوردند صاحب اولادی کند.

برچسب: نویسنده: آیلین سلیمانی تاريخ: پنجشنبه 20 آبان 1395 ساعت: 11:42

مادر دردمندی کنار بستر کودک نوجوانی که در انتظار مرگ بودرا دیدم که چگونه زیر لب با عشق و علاقه ترانه مادری را زیر گوش دلبندش زمزمه می کرد و او را امیدوار می ساخت ولی در دلش طوفانی به پا شده بود و ناله میکرد که با این مصصبت عظیم چه کنم........

برچسب: ترانه مادری,ترانه مادری قسمت اول,ترانه مادری اپارات,ترانه مادری دانلود,ترانه مادری قسمت اخر,ترانه مادری,آهنگ,ترانه مادری ویکی,ترانه مادری امیرحسین مدرس,ترانه مادری پویا,ترانه مادری ویکی پدیا, نویسنده: آیلین سلیمانی تاريخ: پنجشنبه 20 آبان 1395 ساعت: 11:41

سر چهار راهی شاپرکی دخترک گل فروشی که از فقر و گرسنگی جان به جان آفرین تسلیم کرده بود بر روی سرش می نشیند آنگار دست نوازش بر سر ان دخترک می کشید و دلداریش می داد ولی رهگذران بی خیال فکر می کردند که او خواب است ولی او از قید حیات رها شده بود و انها همچنان در بندند.

برچسب: شا پرک,شاپرک چت, نویسنده: آیلین سلیمانی تاريخ: پنجشنبه 20 آبان 1395 ساعت: 11:41

مادر نالانی در گوشه خیابانی نشسته بود و کودکش مثل گلی پژمرده در بغلش خوابیده بود رهگذران سکه ای در کنارش می انداختند و از کنارش رد می شدند و به نگاه ملتمسش توجه ای ........... مادر نالانی در گوشه خیابانی نشسته بود و کودکش مثل گلی پژمرده در بغلش خوابیده بود رهگذران سکه ای در کنارش می انداختند و از کنارش رد می شدند و به نگاه ملتمس ان زن دردمند توجه ای نمی کردند پزشک مهربانی انها را در ان وضع می بیند و تصمیم می گیرد تا به ان زن ملتمس کمک کند فورا کودکش را در بیمارستانی که خود در ان مشغول به کار بود بستری می کند بعد از مدتی که از مداوای ان گل کوچک می گذرد او از شر بیماری که جانش را تهدید می کرد نجات یافت رنگ صورت زرد ان کودک بعد از بهبودی سفید و گلگون شد و مورد تمام کارکنان بیمارستان قرار گرفت هر کسی که او را می دید دلش می خواست بغلش کند و او را ببوسد چون انقدر چهره اش ناز و زیبا و خواستنی شده بود که امکان نداشت کسی از کنارش بی توجه رد شود ان مادر بعد از مداوای دلبندش تازه متوجه شد که خدای مهربان چه گل زیبایی را به او عنایت فرمود ان مادر به خاطر لطف و کرم ان یکتای بی همتا از حق تعالی و ان

برچسب: نگاه ملتمسانه, نویسنده: آیلین سلیمانی تاريخ: پنجشنبه 20 آبان 1395 ساعت: 11:41

در بازار روزی که جای جای بازارش پر از میوه های رنگارنگ تابستانی بود آن میوها آنقدر زیبا و درشت و خوش رنگ بودند که هر کسی وسوسه ..... در بازار روزی که جای جای بازارش پر از میوه های رنگارنگ تابستانی بود ان میوه ها آنقدر زیبا و درشت و خوش رنگ بودند که هر کسی را وسوسه می کرد تا انها را بخورند زن مستمندی را که دور دکه ای پر از هلو های خوش رنگ و درشت که چند نفری مشغول جدا کردن ان هلو ها بودند آثار بی تابی را در چهره ان زن می دیدم که با خودش می جنگید بلاخره احساسش بر قلبش غلبه کرد از تک ان کسانی که در حال خرید هلو بودند تفاضای چند دانه هلو می کرد و می گفت که برای بچه های بی پدرش می خواهد یکی از ان مشتریها رو کرد به آن زن که مگر ما موسسه خیراتی باز کردیم که به تو میوه بدهیم یا بقیه انگار دلشان مثل سنگ شده بود اصلا اعتنایی به از زن مستمند نمی کردند زن مهربانی که قصد خرید ان هلو ها را داشت شروع کرد به جدا کردن هلو ها همان موقع ان زن دردمند تقاضایش را برای چندمین بار تکرار کرد و از انها می خواست که دانه ای هلو به او بدهند ولی باز هم کسی به التماسش توجه ای نمی کردتنها کسی که دلش به حالش سوخت ان زن

برچسب: نویسنده: آیلین سلیمانی تاريخ: پنجشنبه 20 آبان 1395 ساعت: 11:41

در آغازین روزهای فصل پاییز هزار رنگ و هزار چهره در روز اول مهر در شروع سال تحصیلی کودکی را در کنار مدرسه ابتدایی نشسته بود او بر اثر فقر و نداری مجبور ..... در آغازین روزهای فصل پاییز هزار رنگ و هزار چهره در روز اول مهر در شروع سال تحصیلی کودکی را در کنار مدرسه ابتدایی نشسته بود او بر اثر فقر و نداری مجبور بود به مادر بی سر پرستش کمک کند خیلی هم خوشحال بود که می تواند کمک خرج مادرش باشد ولی عاشق درس و مدرسه بود بخاطر فقر و نداری مادرش نتوانست او را در مدرسه ای ثبت نام کند آن روز در حالی که اشک از گوشه چشمان قشنگش جاری می شد به دانش آموزانی که سال تحصیلی را آغاز کرده بودند نگاه می کرد انها بی خیال این سو و ان سو می دویدند و با هم بازی می کردند آن کودک فقیر در حالی که آه می کشیدو اشکش جاری بود در دلش افسوس می خورد که چرا من مانند آنها نمی توانم به مدرسه روم و دانش آموزم و دانش آموز شوم.چررررررررررررررررا

برچسب: نویسنده: آیلین سلیمانی تاريخ: پنجشنبه 20 آبان 1395 ساعت: 11:41

خورشید وسط آسمان بو د وقت ناهارشده بود مغازه جگرکی اطرافش را دود پر کرده بود و کم کم عده ای برای خوردن کباب به ان جگرکی می امدند و قصد داشتند ناهار بخورند به فاصله اندکی کودکی با سر و وضع ژولیده روبروی جگرکی........خورشید وسط آسمان بود وقت ناهار شده بود و کم کم عده ای برای خوردن کباب به آن جگرکی می آمدند و قصد داشتند ناهار ان روز را کباب بخورندبه فاصله اندکی کودکی با سر و وضع ژولیده روبروی ان جگرکی نشسته بود و باولع دود کباب را به درون ریه هایش فرو می برد و از این کارش هم لذت می برداز ان فاصله از درون مغازه پیر مرد مهربانی او را می بیند که چگونه دود کباب را بو می کشد فهمید وضع مالیش اجازه نمی دهد تا سیخی کباب بخرد لاجرم به بوی کباب بسنده می کند آن پیر مرد بیرون مغازه پیش آن پسرک می رود و او را با خود به آن کبای می برد و برایش چند سیخ کباب می خرد و به او می دهد تا بخورد ان کودک مثل بهت زده ها اصلا باور نمی کرد که روزی کباب واقعی را بجای دود کباب بخورد انگار گنج با ارزشی را به او دادند شروع کرد به خوردن کباب وقتی اولین لقمه را بر دهان گذاشت به یاد خواهر کوچکش و مادر بی سرپرستش افتاد و از

برچسب: بوی کباب,بوی کباب داری,بوی کباب و صدای سکه,بوی کباب همسایه,بوی بد کباب کوبیده,داستان بوی کباب,شعر بوی کباب,به بوی کباب حساسیت داشت,بوی قهوه بلال کباب,ضرب المثل بوی کباب, نویسنده: آیلین سلیمانی تاريخ: پنجشنبه 20 آبان 1395 ساعت: 11:41

پسرک حدودا چهارده ساله به نطر می رسید او هر روز صبح زود از خواب نازش بیدار می شد تا به سر کار برود او مجبور بود خرج و مخارج خانواده اش را تامین کند پدری داشت معتاد و بی رحم که هر روز دوستان معتاد و بی غیرتش را دور منقلی در خانه اش جمع می کرد.......... پسرک حدودا چهارده سالی به نظر می رسید او هر روز صبح زود از خواب ناز بیدار می شد مجبور بود خرج و مخارج خانواده اش را تامین کندچون پدرش معتادی بود بی غیرت و بی رحم ان بی مروت هر روز دوستان مثل خودش را دور منقلی در خانه اش جمع می کردتا با دسترنج پسر نوجوانش از صبح زود تا پاسی از شب دور منقل با ان ناکسان سپری کند با توجه به انک دختر نوجوانی در خانه داشت باز هم ارازل و اوباش مثل خودش را به خانه می آورد تا با هم دور ان منقل کیف و حال کنند چندین بار شاهد بود که نگاه حریص ان بی رحمان سرا پای دختر ش را ور انداز می کردند تا سر فرصتی گل وجودش را پر پر کنندمادر درد مند ان پسر به خاطر فرزندانش دم نمی زد و همه سختیها را تحمل می کرد تا فرزندانش اواره و اسیر ان حیوان به ظاهر ادم که اسمش را پدر گذاشته نشوند شوهرش فوق العاده بی رحم سنگدل بود او حاضر بود هم

برچسب: پدر بی غیرت, نویسنده: آیلین سلیمانی تاريخ: پنجشنبه 20 آبان 1395 ساعت: 11:41

رعنا در کلاس سوم ابتدایی در جایی پرت و دور افتاده در کوهستانی سرد و پر از برف در خانواده فقیری بدنیا امده بود فقر و نداری سراسر خانه اشان را فرا گرفنه بودو انها را ازار می داد رعنا به غیر از خودش شش برادر و خواهر دیگر ..........َ رعنا در کلاس سوم ابتدایی در جایی پرت و دور افتاده در کوهستانی پر از برف در خانه محقری که فقر و نداری انها را زبده ترکرده بود بدنیا آمد بیشتر تلاش میکردند و کمتر توقع داشتند تنها منبع در امد پدر رعنا چند مرغ و اردکی بود که از فروش تخمشون خرج زندگی را به سختی می گذراند و کار دیگری نداشت در ان کوهستان سرد کشاورزی رونق نداشت تنها چند باغ گردو و میوه ای بود که صاحبانشان خود از باغشان مراقبت می کردند البته هر چند وقت یکبار پدر رعنا به شهر می رقت کمی پول در می اورد چون تعداد خانوارش زیاد بود همیشه بچه ها گرسنه از سر سفره بلند می شدند رعنا این قضایا را می دید و غصه می خورد غم بزرگی این روز ها در دلش سنگینی می کرد چون دفتر دیکته اش در حال تمام شدن بود جرات هم نداشت به پدرش بگوید تنها فکری که به ذهنش رسید ان بود که روزی یک عدد از تخم مرغها را بر دارد و در جایی مخفی کند

برچسب: نویسنده: آیلین سلیمانی تاريخ: پنجشنبه 20 آبان 1395 ساعت: 11:41

هادی روز به روز نحیفت ترو ضعیفتر می شد هیچ راهی برای مداوایش وجود نداشت جز پیوند کلیه می توانست او را از ان بیماری سخت نجات دهد گروه خونی پدرر و ومادرش هم جوری بود که ..... هادی روز به روز ضعیفتر و نحیفتر شده بود هیچ راهی وجود نداشت جز پیوند کلیه می توانست او را از ان بیماری سخت نجات دهد او هر چند روز یکبار باید دیالیز می شد چون هر دو کلیه اش از کار افتاده بودند پدر و مادرش هر دو داوطلب شدند تا یکی از کلیه ها را به پسر جوانشان بدهند ولی از بخت بدشان هیچ کدام از انها نمی توانستند جزء اهدا کننده کلیه باشند وضع مالی درست وحسابی نداشتند انها با حقوق بخور و نمیر بازنشستگی روز گار را سپری می کردند چیز خاصی هم برای فروش نداشتند از سالیان پیش از یکی از روستاهای دور افتاده جنوب کشور به تهران این شهر پر از هیاهو امدند چون در ان روستا فقر و نداری بیداد می کرد انها مجبور شدند از سرزمین پدریشان کوچ کنند در ان زمان بخت با انها یار بود پدر خانواده در یکی از باجه های بلیط فروشی اتوبوس واحد مشعول به کار شد و با اندک حقوق خرج کرایه خانه و مخارج تحصیل پسرشان و خرج خورد و خوراکشان را تامین می کرد دیگر پ

برچسب: نویسنده: آیلین سلیمانی تاريخ: پنجشنبه 20 آبان 1395 ساعت: 11:41

فاطمه خانم مادر زجر کشیده ای بود که چند روزی در خانه زمین گیر شده بود او هر روز صبح زود بچه هایش را اول به خدا و بعد به صاحب خانه اش که پیر زنی بود مهربان و دلسوز بود می سپرد و به خانه مردم می رفت تا شکم بچه های بی پدرش را سیر کند او بخاطر درد زانویش چند روزی بود که نمی توانست سر کار برود پسرش تقریبا دوازده سالی داشت و دختر کوچکش هفت ساله بود اخرین روز های اسفند ماه هم بود ...... فاطمه خانم مادر زجر کشیده ای بود که چند روزی در خانه زمین گیر شده بود او هر روز صبح زود بجه هایش را اول به خدا و بعد به صاحب خانه اش که پیر زنی بود دلسوز و مهربان می سپرد و به خانه مردم می رفت تا شکم بچه های بی پدرش را سیر کند او به خاطر درد زانو چند روزی را بود که نمی توانست سر کار برود پسرش سعید دوازده ساله و دخترش سعیده هفت ساله بودند فاطمه خانم تنها دلگرمیش در این دنیا فقط بچه هایش بود که با همه فقر و نداری انها را تشویق به خواندن درس و مشق می کرد او دوست داشت که فرزندانش روزی برای خودشان کسی شوند تا که محتاج خلق اللهی نشوند او خودش از زمانی که یادش می امد در خانه پدریش آسایش نداشت چون مادرش را از دست داده

برچسب: مادر زجر کشیده, نویسنده: آیلین سلیمانی تاريخ: پنجشنبه 20 آبان 1395 ساعت: 11:41

مادری درد مند و فقیر و زجر کشیده با دستان لرزان کودکش را در یک شب سرد اواخر پاییز در حالی که می لرزید غم از دست دادن کوک دلبندش بند بند وجودش را به لرزه در اورده بود چون بخاطر داشتن پنج بچه قدو نیم قدم دلش نیامد او را سقط کند بلکه تصمیم گرفت او را بدنیا اورد سر درگاه خانه ای که انها فرزند ندارند بگذارد چون می داتست که انها بچه ندارند و حتما انها فرزندش را بزرگ می کنند اوهم بعد از مدتی خود را به عنوان خدمتکار در انجا مشغول کارمی کند تا که همه روزه نو گلش را ببیند و از حال روزش با خبر شوداو با این افکار در ان شب مورد نظر فرزنش را که از جانش بیشتر دوست می داشت را در ان سر درگاه گذاشت و زنگ خانه اش را به صدا در اورد و خود گوشه ای نظاره گر شد که ناگهان ماشینی در انجا متوقف می شود ان بچه را می بینند و همراه خود می برند چون از شانس بدش ان شب کسی در ان خانه نبود اه از نهاد ان زن بلند شده بودچون اوبخاطر فقر و نداری مجبور شد کودک دلبندش را انجا بگذارد لاجرم تصمیم گرفته بود که ان کار زشت را بکند ان مادر درد مند همه نقشه هایی که کشیده بود نقش بر اب شده بودو در حسرت ان کودک دلبندش تا مدتهااشک می ری

برچسب: نویسنده: آیلین سلیمانی تاريخ: پنجشنبه 20 آبان 1395 ساعت: 11:41

دخترکی با سر و وضع ژولیده در گوشه ای شلوغ و پر رفت و امدنشسته بودو دستش را به سوی همه دراز می کرد رنگ زرد او فریاد می زد که دچار سوء تغذیه است رهگذران........ دخترکی با سر و وضع ژولیده در گوشه ای شلوغ و پر رفت و آمد نشسته بود و دستش را به سوی مردم دراز کرده بود رنگ روی زرد او فریاد می زد که دچار سوء تغذیه است رهگذران از کنارش رد می شدند و بعضی از انها با دلسوزی سکه ای را به او می دادند و بعضی دیگر انگار او را نمی دیدند و بی خیال از کنارش رد میشدند و پی کارشان می رفتند دخترک حدودا هشت ساله به نظر می رسید یک سالی بود که مادرش را از دست داده بود بد جوری هوای مادرش را کرده بود در دلش به خود می گفت که فردا روز مادر است و باید هر جوری شده سری به مزار مادرش بزند او تصمیم گرفته بود که فردا صبح موقعی که باید به انجا می امد تا گدایی کند سر راه اول سر مزار مادر رود و با او درد و دل کند او می دانست اگر پدرش از تصمیمی که گرفته بود بویی ببرد کتک مفصلی او را می زد و در انبار خانه زندانی می کرد اخر کار هر روزه اش بود با کوچکترین بهانه ان بلا را سر بچه هایش در می آورد.غروب شده بوددخترک گرسنه و تشنه روا

برچسب: زندگی در آن دنیا چگونه است,در آن جهان که منم,زندگی در آن دنیا,عاقبت خودکشی در آن دنیا, نویسنده: آیلین سلیمانی تاريخ: پنجشنبه 20 آبان 1395 ساعت: 11:41

فقر اگر از جامعه ریشه کن شود همه انسانها به طور مساوی رزق و روزی می خورند هرگز به خاطر مال و ثروت به همدیگر فخر نمی فروشد بلطبع زندگی شیرین می شود هرگز خواهر برادر همنوعمان گرسنه سر بر بالینی نمیگذارد تا همگی درکنار هم با آرامش طی طریق زندگی کنیم.

برچسب: فقر الدم,فقر,فقر الدم المنجلي,فقر دم,فقر در ایران,فقر دم وراثي,فقر و فحشا,فقراء,فقرات الظهر,فقر الدم الحاد, نویسنده: آیلین سلیمانی تاريخ: پنجشنبه 20 آبان 1395 ساعت: 11:41

کودکی کوچک در کنار گذر گاهی در حالی که از فقر و نداری مانند گلی پژمرده شده بود دستانش را به سوی مردم برای گدایی دراز می کردوچون ان بی خبران به خاطر سرمای شدید سر بر گریبان نهاده اند و نیم نگاهی به آن کودک فقیر و مستمندنمی کردند مگر عده ای سکه ای در دستان نحیفش می انداختندو از کنارش رد می شدنندآنها نمی دانستند که آن کودک مجبور بود خرج مادر بی شوهر مریضش را بدهد وخود ازندگی هیچ لذتی نمی برد چون باید در سرما و گرمای شدید برای رزق و روزی از همنوعش کمک گیرد تا مبادا شکم خالی سر گرسنه بر بالین نهنددر حالی که ان کودکان مانند شاپرکانی باید در همه جا و همه حال مشغول بازی باشندرا بیابیم و دست یاری به آن گلهای پژمرده دهیم و به انها کمک مالی کنیم و تا دیگر مجبور نباشند سر چهار راهی گدایی نمایندو از سرم بلرزند.

برچسب: نویسنده: آیلین سلیمانی تاريخ: پنجشنبه 20 آبان 1395 ساعت: 11:41

کودکی که بر اثر فقر و نداری مجبور بود سر چهار راهی به گدایی پردازد زمانی که می خواست خود را به جای همیشگی خود برساند ناگهان با اتومبیلی تصادف می کند ان اراننده از خدا بی خبر فرار می کند و ان کودک را به حال خود وا می گذارد کم کم دور و بر آن کودکی که چند لحظه پیش در دلش از تنهای و نداری رنج می برد دور و برش آنقدر شلوغ شده بود و به سوی بدن خونینش سکه یا اسکناسی می انداختند ان کودک اخرین تلاشش را می کرد و بامرگ دست و پنجه نرم می کرد و کمی هوشیاری داشت تا که عکس العمل رهگذران را ببیند آن کودک رو به موت زیر لب زمزمه می کرد که چرا هر روز مرا سر همین چهار راه می دیدید ولی بی خیال از کنارم رد می شدید چرا ان زمان که من محتاج کمکهای شما بودم حامی من نشدید امروز که من دستم از زندگی کوتاهشده به من کمک می کنید دیگر در ان دنیا این سکه ها بدردم نمی خورد ان کودک با آن ذهن بچه گانه اش فکر می کرد که برای او رهگذران سکه ای انداختند او نمی دانست که رسم است اگر مرده ای زخمی و خونینی را می بینند به عنوان کفاره باید پولی اندازند ان بی خبران نمی دانستند که هنوز ان کودک نیمه جانی دارد و انها را می بیند ناگهان ح

برچسب: نویسنده: آیلین سلیمانی تاريخ: پنجشنبه 20 آبان 1395 ساعت: 11:40

کودکانی بخاطر فقر و نداری ناچارند از صبح زود دست نیاز به سوی هر کس و ناکسی دراز کنند و از آنها کمک بخواهند تا که اگر دلی بحالشان سوخت سکه ای در دستان نحیف و لاغرشان اندازند تا پدر و مادر معتاد آن کودکان از دسترنجشان دود و دمشان براه باشد و مشغول عیش و نوش شوند و در گرمای شدید و در سرمای شدید کودکان معصومشان را در گذرگاه ها برای گدایی می گذارند تا که از دسترنجشان لذت برند پس رسالت پدرو مادران کودکان در قبالشان چیست مگر انها از بدو تولدشان مسئول رفاه و آسایش انها نیستند پس چرا کودکانی که باید مانند شاپرکان این سو آن سوی روند آنقدر پژمرده اند و نای راه رفتن ندارند ایا می توان نام والدین بر روی آن ظالمان گذاشت البته که هرگز نام والدین را برانها نباید گذاشت بلکه ان بی رحمان از دشمن هم دشمنترند و باید جوابگوی اعمالشان نزد پروردگارشان باشند.

برچسب: نویسنده: آیلین سلیمانی تاريخ: پنجشنبه 20 آبان 1395 ساعت: 11:40

کودکی را روی ویلچر هر روزه به همراه پدر علیلش در کنار مغازه خوار و بار فروشی بزرگی می بینم که در حالی که گردنش تعادلی ندارد و دائم به سویی افکنده می شود به رهگذری با التماس نگاه می کرد و دستانش را برای گرفتن کمک به سوی انها دراز می کرد نگاه ان کودک علیل انگار با ادمی حرف می زند اگر خوب و دقیق به زمزمه هایش گوش فرا دهیم اینطوری زیر لب می گوید که ای خدای مهربان چرا پدر و مادرم آنقدر بی مسئولیتند با انکه پدرم معلول بود باز هم صاحب بچه شدند و من علیل قلج را بدنیا آوردند هر روز رهگذرانی که از کنار من و پدرم رد می شود این مسئله حیاتی را به پدرم گوش زد می کنند که چرا وقتی خودت مشکل معلولیت داشتی صاحب فرزند شدی تاکه او هم محتاجی مثل تو شود آن کودک در دلش پدرش را نفرین می کرد که جرا این امر مهم را رعایت نکرد چون خود پدرش هم ازاینکه پدر بزرگش معلول بود زمان بدنیا آمدن مثل پدرش معلول بذنیا آمد اگر از بی سوادیش بود غصه ای نداشت ولی وقتی که خود این بلا به سرش آمد پس چرا من را بوجود آورد تا که مانند تکه گوشتی گوشه ای بیفتم و منبع در آمدش شوم این سوز و گداز هر روزه آن کودک علیل بود خدایا کمک کن تا که

برچسب: زمزمه های کودکانه,زمزمه های کودکی,زمزمه های یک کودک آسمانی,سریال زمزمه های کودکی, نویسنده: آیلین سلیمانی تاريخ: پنجشنبه 20 آبان 1395 ساعت: 11:40

در گذر گاهی شلوغ و پر رفت و آمد دو برادر با لباس ژولیده و کثیف در سوز و سرمای اخرین روز اذر ماه کنار همدیگر نشسته بودند انها هر روز به فرمان پدر بی رحمشان به آنجا می رفتند تا گدایی کنند و جیب پدر مفت خورشان را پر کنند در گذر گاهی شلوغ و پر رفت و آمد دو برادر با لباس ژولیده و کثیف در سوز و سرمای اخرین روز اذر ماه کنار همدیگر نشسته بودند انها هر روز به فرمان پدر بی رحمشان به آنجا می رفتند تا گدایی کنند و جیب پدر مفت خورشان را پر کنند یکی از آن دو برادر که کوچکتر از دیگری بود می پرسد. شب یلدا یعنی چه چون آن روز بیشتر کسانی که از کنارشان رد می شد ند در باره شب یلدا صحبت می کردند برادر بزرگتر با آنکه حوصله نداشت دل برادرش را نشکست وبرایش توضیح داد که شب یلدا طولانی ترین شب سال هست و مردم به خاته بزرگترغامیل می روند تا پاسی از شب کنار هم انواع خوراکیهای رنگارنگ می خورند و بزر گتر ها برای هم فال حافظ می گیرن او به برادرش گفت شب یلدا را فراموش کن یلدا برای کسانی خوب است که پدر و مادری مهربان و دلسوز دارند نه ما که والدینمان در این سوز و سرما ما را وادار به گدایی می کنند تا

برچسب: شب یلدا یعنی چی,شب یلدا یعنی چه,شب يلدا يعني چه, نویسنده: آیلین سلیمانی تاريخ: پنجشنبه 20 آبان 1395 ساعت: 11:40

ادرس وبلاگ هایم که شامل دلنوشته ها و دلسروده های من 1..... اشعارم در باره ائمه و اطهار ffathi20.LoxBlog.Com 2... دلسروده های فرخ لقا فتحی ffathi31.LoxBlog.Com ffathi48.LoxBlog.Com 3... ارتباط با ائمه و اطهار ffathi62.LoxBlog.Com.... 4..... دلنوشته های من عاشق خدا ffathi50.LoxBlog.Com 5..... فقر ffathi45.LoxBlog.Com 6.....داستانهای پندآ موز ffathi40.loxblog.com 7 ..... سمت خدا ffathi35.lxb,ir 8 .... جادوی قلم .

برچسب: نویسنده: آیلین سلیمانی تاريخ: پنجشنبه 20 آبان 1395 ساعت: 11:40

صفحه بندی